سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
سکه دولت عشق
سکه دولت عشق
   1   2      >

 


باد  با خود می برد


همه ی اندوخته های سالیان سال را


و بیهوده می اندیشم


که صبح  نزدیک است شاید


 



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 5/8/89ساعت  3:17 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     


    مرگ لحظه های شاد


    هر لحظه اتفاق می افتد


    به فکر کفن و دفن نباشید


            گور دسته جمعی


           اینطور وقت ها به کار می آید



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  جمعه 30/7/89ساعت  11:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    در انتظار رستخیز واژه های گریخته از ذهن


     روزها را می توان شمرد


     اما برای رستخیزی از جنس آرزوهای در خاک شده


     اسرافیلی باید


    که در صوری چند گانه بدمد


    آیا زمان آن نرسیده است


    تا آرزوها ی زنده به گور شده را


    به فریاد بخوانیم:


    بای ذنب قتلت؟



  • کلمات کلیدی : آرزو، رستاخیز
  • نوشته شده در  چهارشنبه 14/7/89ساعت  11:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    هرچند


    دست ها را شستیم


    و بر سر سفره تنهایی


    همه خاطره های عزلت نشین سوگوار را


    به خورد خاک سرد دادیم


    چه فایده که صور اسرافیل


    بسیار زود دمید!


     



  • کلمات کلیدی : صور اسرافیل، خاطرات
  • نوشته شده در  پنج شنبه 11/6/89ساعت  11:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    می آید هر روز ،هر شب ،همه جا . صدای قدم هایش را سنگینی لحظه های پر از تنش دیدارش را در لحظه های فراوان تنهایی خود حس می کنی. صدای پای تنها ماندگی است. حس تنهایی است این که هزاران نفر را در کنار خود نمی بینی اما صدای پای میهمانی ناخوانده را می شنوی و باورش می کنی اینجاست در کنار من گویی هاله ای سنگین و غلیظ ایجاد کرده که سایه هیچ تنابنده ای را تاب نزدیک شدن به آن نیست.


     از پشت این هاله سیاه دنیا دیدنی نیست . مثل مزرعه ای آفت زده است یا شهری زلزله زده ،هیچ چیز قرار و آرام ندارد. روزگار غریبی است هیچ چیز شادی های قدیمی را باز نمی آورد هیچ چیز نمی تواند گرد و غبار غم واندوهی را که گریبانت را گرفته و رهایت نمی کند به هیچ قیمتی بزداید. خنده شوخی مسخره ای است بر لبان افسرده و گویی فحشی است که از ته دل به خود می دهی و به ریش تمام خوشی های دیده و نادیده می خندی و بال پریدن از این قفس را هم نداری. چه می توان کرد با این همه دلتنگی؟ 



  • کلمات کلیدی : دلتنگی
  • نوشته شده در  سه شنبه 9/6/89ساعت  11:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    آمده بود مرا ببرد . خودش گفت . خیلی ساده در زد آمد تو، در را بست و همانجا ایستاد و بی هیچ حرفی گفت: آمده ام ببرمت! به همین سادگی!


     نشناختمش خودش گفت: فلانی ام . فلانی پیرزنی 90 ساله بود و این زنی شاید سی ساله . تردیدم را که دید، گفت: رفتم آنطرف جوان شدم . راست می گفت شاید. شنیده بودم آنجا آدم ها جوان می شوند. فکر کردم چه خوب که آدم خوبی آمده دنبالم . ایستاده بود همان دم در. انگار می ترسید اگر بیشتر بیاید تو دیگر نگذارم برگردد.


    چه باید می گفتم؟ نمی دانستم در اینطور مواقع چه می گویند. خواستم بپرسم آنجا چه خبر است؟ ترسیدم مثل آن دفعه که از سفیری دیگر پرسیده بودم، برود و دیگر نیاید . فکر کردم حق دارم که اقلا بپرسم آنجا که قرار است مرا ببرد خوب است یا نه. با تردید پرسیدم  و او هم با تردید جواب داد: ای بد نیست . باز ماندم که چه بگویم .


    در فکر بودم که چطوری قرار است مرا ببرد با چه وسیله ای و چرا اینقدر معطل می کند؟ مردد بودم که بروم یا نه. به گمانم کمی دیگر شاید دو سه ماهی اینجا کار نه چندان واجبی دارم . باز فکر کردم حالا هم بروم بد نیست. اگر برود و دیگر نیاید چه؟ نمی دانم منتظر چه بود؟ منتظر جواب مثبت بود یا اینکه بروم بقچه بندیل ببندم؟ نپرسیدم اگر حالا نمی برد چرا حالا آمده؟ پس کی و کجا منتظرش باشم؟ نفهمیدم چه شد که بی هیچ حرفی رفت بیرون . مرا نبرد. منتظر بودم دستم را بگیرد ببرد. نبرد. از چشمی نگاه کردم هیچکس بیرون نبود. او تنها رفته بود؛ همانطوری که آمده بود. نمی دانستم مرده ها هم دروغ می گویند.



  • کلمات کلیدی : مرده، وعده، دروغ
  • نوشته شده در  جمعه 5/6/89ساعت  1:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    شرح یکی از غزل های شهریار


    جوان 23 ساله ای را فرض کنید به نام شهریار . تقریبا حدود سال 1308 شمسی که دانشجوی دانشکده ی پزشکی است . در یکی از خانه های تهران دو اتاق با یک مهتابی در اختیار دارد . در این خانه دختر با ذوق و با عاطفه ای هم هست به نام لاله که قسمتی از کارهای منزل شهریار را بدون توقع مزدی به عهده گرفته. این همان لاله است که شهریار چندین سال بعد که از سفر خراسان برگشت او را مرده یافت و در سر خاک او غزل بسیار لطیفی ساخت به مطلع "بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را".


    این روزها معشوقه ی شهریار با صد ها داستان شور انگیزی که برای آیندگان طراحی کرده تازه دارد از چنگش به در می رود . دو هفته است که همدیگر را ندیده اند . شهریار با اضطراب و انقلاب فوق تصوری دست به گریبان است . روزها بلکه شب ها هم متصل می دود و می رود بهجت آباد (محل گردش های سابق) دوباره دیوانه وار می آید منزل . اینجا که هست معشوقه را آنجا ، آنجا که هست اینجا می پندارد، اما به قول بابا طاهر (اگر دردم یکی بودی چه بودی )شهریار نه تنها معشوقه را از دست داده بلکه سه نفر رفیق موافق هم که تاکنون داشته به هیچکدام دسترسی ندارد .


    1-   مرحوم سید ابوالقاسم شهیار که همشهری و صمیمی ترین دوست شهریار است . تقریبا تمام خوشی ها و تفریحات شهریار که مستلزم مخارجی هم ممکن است باشد دور محور شهیار می چرخد ، به وسیله شهیار است که شهریار پیش یک عده رجال وقت معرفی شده و باز به وسیله اوست که در یک مجلس حال با قمر الملوک وزیری محبوبترین خواننده ی عصر آشنا شده و غزل معروف خود (قمر اینجاست ) را ساخته و به دهن ها افتاده . شهیار عضو دربار است و جوانی است خونگرم و فعال و خیلی با ذوق که از اشعار شهریار هم نسخه بر می دارد و کتابچه ای ترتیب داده (دیوان کوچک شهریار که در سال 1309 چاپ شده گرد آورده ی مرحوم شهیار بود .) اما در این موقع که شهریار احتیاج به توجه بیشتری دارد طفلک شهیار هم مریض و مسلول شده و برای تغییر آب و هوا به مازندران رفته ( شهریار بعدها که شهیار مرحوم شده در رثای او می گوید :


    او سایه ی خدا بود پشت و پناه ما بود     تا سایه ی خدا باد پشت و پناه شهیار


    2- نگارنده (زاهدی ) که گرفتار امتحانات مدرسه و تهیه ی مقدمات سفر اروپا برای تحصیل هستم و دیگر هیچ .


    3- جوانی است به اسم کریمخان که اهل ذوق و ادب است و بسیار اصیل و نجیب ، اما نازک نارنجی و زود رنج . انو هم مثل اینکه طاقت خل بازی های شهریار را نداشته قهر کرده رفته و در تهران هم نیست ( شهریار می گوید خدا وقتی بخواهد یکی را به سوی خود بکشاند هر در امیدی که به سوی خلق باز می شود به رویش می بندد.) در چنین ایامی یک روز نزدیک غروب که شهریار باز سراسیمه وارد منزل می شود،لاله به او مژده می دهد که فلانی آمد اینجا و مقداری هم منتظر شما شد چون عجله داشت رفت اما گفته شاید برای ساعت نه شب بتوانم باز سری به شما بزنم لاله با تاسف اضافه کرد که پیراهنش را هم برد . گفت این پیراهنم وقتی من نباشم شهریار را آزار خواهد داد .(پیراهنی که پارچه ی آنرا خود شهریار انتخاب کرده بود. )


    شهریار مثل اینکه دری از بهشت امید به رویش باز شده باشد اشک شوقی سر داد و در انتظار ساعت نه شب ماند . اما سخت بیقرار مخصوصا از رفتن پیراهن که حکم پیراهن یوسف را داشت سخت ناراحت بود .


    شب شد لاله آمد چراغ نفتی شهریار را روشن کرد و گذاشت وسط اتاق ، خواست برود شهریار گفت در و پنجره ها را باز کن دارم خفه می شوم . با اینکه هوا منقلب بود لاله ناچار اطاعت کرد .


    ساعت نه شب داشت نزدیک می شد که باد زد و چراغ را خاموش کرد. شهریار این را هم به فال بد گرفت و با خود گفت (دیگر کار از کار گذشته )لاله آمد چراغ را روشن کند شهریار گفت نکن اگر او آمد روشن می کنم لاله گفت شامت حاضر است . شهریار گفت اگر او آمد می خوریم . اما آنشب تا صبح چراغ خاموش و شام نخورده ماند زیرا او نیامد و نیامد که نیامد ، او نیامد اما شهریاری هم ساخت که چراغ دلها به او روشن شد .


    آن شب شهریار با یک پتو روی فرش دراز کشید و با تب و لرز شدیدی که به جانش تاخته بود شب عجیبی را سحر کرد . نزدیکی های صبح بود که شمع شاعرانه ی خود را روشن کرد و این غزل را نوشت :


    بوی پیراهن


    اَشَــمُّ رایِحـــةَ یوسفـــــی و کیـفَ شَمـــیم  


                                                 عجب که باز نمی آیم از ضلال قدیــــــم


    چون موضوع پیراهن معشوقه در بین است به یاد پیراهن یوسف افتاده و غزل خود را با اشاره به قصه ی یوسف آغاز می کند .


    اسیر بیت حــزن گو دریـــچه هـا بگشای 


                                اَشَمُّ رایِحةَ یوسفـــی و کیــــفَ شَمیــــم  


    در این بیت اشاره به باز کردن در و پنجره ها شده است .


    به بوی زلف تو جان وعده داده ام اینک 


                              چـراغ عــمر نهادم به رهگــذار نسیــم


    در این بیت به خاموش شدن چراغ هم اشاره شده است


    حدیث روی تو می گفت لاله با دل من


                               که داغ دل کُنَدم تازه یاد عهــــد قدیـــم


    اشاره به صحبت هایی که لاله با او کرده و آمدن معشوقه را مزده داده است اما نتیجه جز داغ دل نیست .


    خدایــــــرا مســـتان یادگار عشق از من


                               که در فراق تو نه یار دارم و نه ندیـــم


    اشاره به پیراهن معشوقه که از منزل او بیرون رفته و همچنین یارانی که در کنارش نیستند .


    شکنجه ی شب هجران به زیــر پنـجه ی عشق  


                               فـشار قبـــر به یاد آرد و عذاب الـــــیم


    بیخوابی و تنهایی و تاریکی شب و تب چهل درجه در حالیکه خود را در پتو پیچیده و می خواهد عشق آتشینی را زنده به گور کند الحق جز عذاب قبر تشبیه و تعبیری ندارد .


    شکسته کشتی طوفانــــــــی ام شباهنگام


                                                بــه دست کــشمکش گردبادها تسلـــــیم


    شکستی که خورده طوفانی که این حادثه در روحیه ی او بر انگیخته و بلا تکلیفی که باید دستخوش حوادث بشود در این بیت نقاشی شده است.


    کجایی ای خط سبزت به پشت خاتم لعل


                              نوشته آیه ی یحیــی العــظام وهی رمیــــم


    در این بیت به دوست خود مرحوم شهیار اشاره کرده که اگر او بود در این موقع می توانست با نوازش های خود دل مرد ی او را زنده کند .


    رقم به شیوه ی چشم تو می زنم به بیاض 


                               که نسخه ای بستانی از این سواد سَقیــم


    باز اشاره به مرحوم شهیار و همینطور اشاره به نگارنده دارد که هر دو از اشعار او نسخه بر می داشتم .


    همای عشقم و از خُـلـدم آبخـور بر کـند


                               هـــــوای همت پرواز تا بدیــــن اقلیـــم


    اشاره ضمنی است به اینکه از تبریز بار سفر بسته و به تهران آمده .


    فغان که چرخ نگون بخت حرمتم نشناخت 


                             کــه میهمان بکشد کـــاسه ی سیاه لئیــــــم


    اشاره به کم محلی و خُلف وعده ای که دیده و حتی خطر جانی که برایش پیش آمده و همینطور پیشگویی حوادث بعدی است که در بیوگرافی شهریار اشاره شده .


    اَهادیا به کریــــم و قــــد هُدیتُ لئــــام


                               امان که دادِ دل من ده ای خدای کریم


    اشاره ضمنی به دوست خود کریمخان کرده و رنجشی که از او داشته رسانده است .


    من از صَوامع کاخ رفیـــع معرفتم 


                                که در مقابل ان آسمان کــند تعظیـــم


    من آن فرشته ی قــدس حدیقــــه ی خلـدم 


                                 که حالیا شده ام در شرابخانه مُقیـــم


    به شهریاری مُلک سخن برندم نام    


                                 برای خاطر لطف کلام و طبع سلیـم


    این سه بیت در آن تاریخ که شهریار این غزل را ساخت فقط یک غلو و مبالغه ای به نظر می آمد که شاعر برای تسلی دل رنجدیده ی خود بر زبان آورده باشد اما امروز معلوم می شود که حقا یک الهام و پیشگویی از یک حقیقت مسلم بوده .


    تهران بهمن ماه 1327


    لطف اله زاهدی


    " از مقدمه ی جلد اول دیوان شهریار چاپ 1376انتشارات نگاه "


     



  • کلمات کلیدی : شهریار، یوسف، غزل، شهیار
  • نوشته شده در  چهارشنبه 20/5/89ساعت  11:26 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

                    بیابان نگاهم را


                    به دشت های بی آب دست هایت


                    گره زدم


                    تا در دریای چشمانت


                    قایق نجاتی بیابم


                    بادبانش تردید


                    و


                    تکیه گاهش


                    امواجی


                    پر از تلاطم بی آبی


     


                    کی سیرابم می کند


                    این عطش جاده های بی پایان


     


                    ای نگاه بی ترحم!


                    لحظه ای از من روی بگردان


                    می خواهم گناهی کنم


                                                            نه گفتنی و نه دیدنی!



  • کلمات کلیدی : نگاه، گناه، قایق، بادبان، نجات، تردید
  • نوشته شده در  شنبه 26/4/89ساعت  9:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    باور کنید این قصه واقعی است


    خوابیده بودم. چهل سال بود . آرام و راحت . هیچکس صدایم نمی کرد. قرار بود تا صبح محشر بخوابم ؛اما خوابم را نه صور اسرافیل که گرپ گرپ کلنگ قبر کنی آشفته کرد.  یکدفعه دیدم صدایی می آید . بیل و کلنگ ها آمده بودند . چه خبر شده ؟ صدا ها کم کم نزدیکتر و بلندتر می شد . شعاعی از نور داخل شد . خوابم می آمد؛ اما هی که صدا بیشتر می شد خواب از سرم می برد. حالا دیگر خاک کم کم کنار زده می شد، انگار یکی روی سنگها دست می کشید . ای بابا سنگ را چرا بر می دارید ؟ نور چشمم را زد. به تاریکی عادت کرده بودم. یکی یکی سنگها برداشته شد. احساس کردم چند نفر دارند به تن لختم نگاه می کنند. کفنم سالها پیش قبل از آنکه به خانه ام عادت کنم پوسیده بود. از آنزمان لخت خوابیده بودم . کسی که مرا نمی دید؛ اما حالا انگار یکدفعه خجالت کشیدم . تنی که نمانده بود. دستم را روی استخوان هایی که گمان می کردم دیدنی است گذاشتم و آنها را پوشاندم چشم ها اما آنها را می دید . دستم را اما نه .دیدم از خاک هم دل نمی کنند دارند باز می کنند و پایین می روند . هی!چه کار می کنید؟ نکند دارند چاه می کنند. لااقل بگذارید استخوان هایم را بردارم. اینطور که نمی شود . دست ها استخوان ها را برداشتند و لای خاکی که از زمین می کندند پنهان کردند. اینقدر زمین را کندند که دیگر ندانستم خانه ام به کجا نقل مکان کرد . چرا خانه مرا خراب می کنید مگر چه خبر شده ؟خوابم را تکه پاره کردید قرار بود تا روز محشر اینجا بخوابم، امان از این دستها که با مرده هم کار دارند . اینقدر کندند تا دو تا خانه دیگر هم پایین خانه ام درست شد . آجر گذاشتند و سنگ و رفتند. نفهمیدم خانه من کجاست. من از اول آن بالا بودم اما وسط زمین و آسمان که نمی شود خوابید. پشت گرمی ام در این سال ها به خاک بود . عاقبت گفتم می روم همان پایین روی استخوان های خودم همانجا می خوابم؛ بلکه دیگر بیدارم نکنند. هنوز چرتم نبرده، بیدارم کردند. بی انصاف ها چهل سال هم شد خواب؟حالا کو تا صبح قیامت بدمد ؟


    چندی نگذشت که دوباره صدایی بلند شد. آدمهایی بالای سرم راه می روند ،تالاپ تولوپ می کنند، خاک می کنند، سنگ بر می دارند و دوباره آفتاب . ای بر مرده آزار لعنت . اگر خانه ام را می خواهید مثل آدم بگویید بروم جای دیگر آخر چرا زابرایم می کنید . بالای خانه ام آدم های زیادی سیاهپوش پر سر و صدا گریه می کردند و فریاد آقا آقا بلند بود یکدفعه دیدم جنازه ای کفن پوش سرازیر شد داخل قبر . چه قیافه آشنایی !راستی انگار فامیل است. بگذار بروم بالا ببینم چه خبر است . ای صبر کنید دیگه . دوباره سنگ را گذاشتد و خاکها را ریختند روی ما دو نفر . رفتم پایین تو خانه خودم که حالا شریک شده ام با یکی دیگر.یک آدم تازه توی کفن. اِ این که بابامه . چطوری آقا جون ؟آقا حرف نمی زد. نمی دانم ترسیده بود یا مرا نشناخت . خوب اون از اولش هم کم حرف بود . نرنجیدم . می خندید. چه خوب که از تنهایی در آمدم. حیف که زبان آدمیزاد یادمان رفته. بیا برویم بخوابیم جا به قدر کافی هست. من که مشتی استخوان هم نیستم،همه جا برای شماست . بیا تا قیامت اینجا بخوابیم . خوب پس تو بودی هی می آمدی خاکها رو جا به جا می کردی اگر میدانستم یک آب وجارویی می کردم. چرا خبرم نکردی ؟ نشد . نه؟ دنیاست دیگر .


      خیلی زود خوابمان برد ولی مگر گذاشتند. هنوز چشمامون رو هم نرفته بود که دوباره تالاپ تولوپ. گریه و زاری. جنازه کفن پوش . باز یک مرده دیگر. ای داد بیداد اینکه زنه . آخه زن نامحرم تو خونه ما دوتا ؟! نه خدا رو شکر همون طبقه دومه با ما کاری نداره . اقا با همه مظلومیتش صداش در اومد : فامیل ماست ؟ منکه یادم نیست . شما نمی شناسیش ؟ اقا نگاش نکرد گفت نامحرمه . من هر چه چشم چراندم آشناییتی ندیدم بوی آشنایی نداشت . پس چرا آمده اینجا؟عجب گرفتاری شدیم .هنوز نیامده صدای خرخرش هم بلند شد. چه راحت خوابید . آقا آن وقتها از این حرفها نبود . دوره زمانه خیلی عوض شده؟کاش که زیر و رو بشود! حالا دیگه بیا بخوابیم . نه، هنوز یه طبقه اش خالی است  بازهم می آیند !آقا راست می گفت هنوز سنگ دومی را نگذاشته بودند که یه آقا اومد رفت تو طبقه اول خوابید . ایندفعه آقا گفت حالا دیگربخوابیم تا سی چهل سال دیگر کار ندارند . فقط گفتم: بر مرده آزار لعنت.



  • کلمات کلیدی : مرده، کفن، چهل سال، خواب، آقا، قبر، زندگی، محشر، قیامت، مرده آزار
  • نوشته شده در  پنج شنبه 27/12/88ساعت  12:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    شعری از نیما یوشیج به تاریخ:


    16اردیبهشت 1309   لاهیجان


    میرداماد شنیدستم من


    که چو بگزید بن خاک وطن


    بر سرش آمد و از وی پرسید


    ملک قبر که"من ربک ؟ من؟"


    میر بگشاد دو چشم بینا


    آمد از روی فضیلت به سخن


    "اُسطُقُسّی ست" بدو داد جواب


    "اُسطُقُسّاتِ دگر زو مُتقَن"


    حیرت افزود از این حرف ملک


    برد این واقعه پیش ذوالمن


    که"زبان دگر این بند? تو


    می دهد پاسخ ما در هر فن"


    آفریننده بخندید و بگفت


    " تو به این بند? من حرف نزن


    او در آن عالم هم زنده که بود


    حرف ها زد که نفهمیدم من "


                                         



  • کلمات کلیدی : قبر، نیما=میرداماد
  • نوشته شده در  دوشنبه 3/12/88ساعت  1:2 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

       1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    صبح نزدیگ است؟
    گور دسته جمعی
    رستاخیز آرزوها
    رستاخیز
    اینهمه دلتنگی!
    هزار وعده خوبان یکی وفا نکند
    شرح یکی از غزل های شهریار
    ای نگاه بی ترحم!
    یادداشت های یک مرده
    من ربک!؟
    به وقت البرز
    زندگینامه فریده چوبچیان
    چند دوبتی زیبا
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>