سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سکه دولت عشق

تجربه در زندگی خیلی مهم است یعنی آدم هر چه بیشتر رشد می کند و مطالعه می کند و با دیگران دمخور می شود بهتر می تواند علت بعضی چیز ها را کشف کند. من تا بحال نمی دانستم که بچه ها را لک لک ها می آورند! قبلا یک فکر های دیگری می کردم خب تقصیر من هم نبود دروغ گفته بودن و من هم باور کرده بودم شاید اصلا آنها نمی دانستند بچه از کجا می آید و چرا یک دفعه توی خانه آدم سبز می شود. شاید به همین دلیل است که تا حالا بچه خودم را پیدا نکردم اما از وقتی فهمیدم که این کار فقط از عهده لک لک ها بر می آید دیگر خیالم راحت شده است. بچه ام توی راه است. سالهاست که در راه است ولی لک لک ها راه خانه ام را گم کرده بودند من هم که خبر نداشتم. طفلک ها اینقدر توی راه مانده اند و بچه مرا اینور و انور برده اند که ان طفلک همینطوری بی مادر بزرگ شده! الآن دقیقا نمی دانم چند ساله است اما همین روزها که پیدایش بشود معلوم می شود و مشکل این است که نمی دانم پیش از آمدنش چه کار باید بکنم بچه ام نه لباس دارد نه اسباب بازی. خدا کند لک لک ها به موقع برسند خیلی دیر شده.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 98/5/26ساعت  2:43 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    الاغ گفت: رنگ علف قرمز است!

    گرگ گفت:نه رنگ علف سبز است.

    با هم رفتند پیش سلطان جنگل، یعنی شیر و ماجرای اختلاف را گفتند...

    شیر گفت: گرگ را زندانی کنید!

    گرگ گفت: چرا مگر رنگ علف  سبزنیست؟

    شیر گفت: سبز است ولی دلیل زندانی کردن تو بحث کردنت با الاغ است!!!

    مسلما در این حکایت کوتاه، منظور از الاغ آن حیوان زحمتکش مهربان خوشگل نیست بلکه منظور آدمهای احمقی هستند که بحث کردن با آنان همچون یاسین به گوش خر (یعنی همان احمق ها نه آن حیوان طفلکی)خواندن است. خلاصه این که بسیاری ازما هم اگر دواعی مان را نزد سلطان جنگل ببریم حکممان همان حکمی است که برای گرگ صادر شد به شرطی که خودمان الاغ نباشیم!!!راستی از کجا می شود می فهمید ما الاغیم یا گرگ بعید می دانم کسی خودش اعتراف به الاغ بودن بکند. در دنیای انسان ها به قاضی هم اعتمادی نیست که گرگ و الاغ را بتواند از هم تشخیص دهد تازه اگر خودش ....

    نتیجه این که بحث های دنیای آدمها هیچ وقت به نتیجه نمی رسد چون که ما انسانها بیش از آن که لازم باشد نادانیم . خیلی از ماها هنوز حتی نمی دانیم که آن الاغ طفلکی احمق نیست بلکه از روی مهربانی است که بار می برد و هیچ نمی گوید . از روی مهربانی است اگر با یک نوازش خر می شود و ساعتها بار می کشد و فقط با چشمهای خوشگل مظلومش به ما نگاه می کند و رویش نمی شود بگوید خسته شدم.... خدا کند زیادی چرت و پرت نگفته باشم!!!



  • کلمات کلیدی : سبز، خر، علف، الاغ، قرمز
  • نوشته شده در  شنبه 98/3/4ساعت  6:44 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    با کلی تمرکز نشسته ام دارم مقاله می نویسم. این دخترک شیرازی هم مثل همیشه روی تختش لم داده و دارد روی پروژه های خودش کار می کند. یکدفعه چشمم می افتد به لیوان خالی  و یادم می آید که کتری را خیلی وقت است گذاشته ام روی گاز. عین فنر از جا می پرم و بلند بلند تکرار می کنم: کتری...کتری...کتری!!! همین که صدای من در می آید این دخترک هم از جا می پرد و داد می زند: من...من...من!!! که یعنی من هم خیلی وقت است کتری گذاشته ام! با دو تا دستگیره به طرف آشپزخانه می دویم. یک قطره آب در کتری ها نیست! حوصله خندیدن هم نداریم، خیلی خرابکاری کرده ایم!



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  جمعه 96/10/22ساعت  9:33 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    شده تا به حال، گدایی در خانه ات را بزند و با اصرار چیزی بخواهد؟ تو هم چیزی درخور نداشته باشی و ردش کنی و او دوباره بیاید ؛ چندین و چند بار؟ آنوقت لجت بگیرد و بروی گرانبهاترین جواهری که در اختیار داری به او تقدیم کنی؟ و بعد ناباورانه ببینی که آن گدای بی چشم و رو درست جلوی چشمانت، آن جواهر گرانبها را زیر پایش می اندازد، خرد می کند، له می کند،  بعد پشتش را به تو می کند و بی هیچ حرفی می رود؟شده؟ همچین وقتهایی چکار می کنی؟

    من هیچ کاری نکردم حتی خم نشدم خرده هایش را جمع کنم، فقط به خودم لعنت فرستادم!!!



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 95/11/20ساعت  11:39 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     

    تولد گرفتن توی خوابگاه هم برای خودش تنوعی است. میان اینهمه کار دلمان خواست کیک تولد بپزیم. دو نفر که بیشتر نبودیم. کیکمان را هم به قدر همین دو نفر پختیم. نه شمع داشتیم نه کادوی تولد. فقط دو تا دل شاد و لبهای خندان همین و بس.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 95/11/7ساعت  1:20 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    باز با خودم دعوا کرده ام. به نظر شما آدم عکس های پرسنلی اش را کجا می گذارد؟ دو روز است دارم از خودم می پرسم عکس هایت را کجا گذاشته ای که پیدایش نمی کنم؟جوابی ندارد بدهد. می پرسم آدم عاقل عکس هایش را کجا قایم می کند که هر وقت خواست بتواند به سراغش برود؟ نمی داند. می پرسم آدم بی عقل عکس هایش را کجا قایم می کند؟! باز هم نمی داند. دلم نمی خواهد بپرسم ببعی ها و گوساله ها عکس هایشان را کجا قایم می کنند؛ چون می دانم که نمی داند! حالا مجبور شده ام دوباره بروم عکس بگیرم تا باز یک جایی بگذارم و یادم برود.می دانم  همه عکس هایی که در دفعات مختلف گرفته و قایم کرده ام ، الآن یک گوشه ای نشسته اند و به ریش نداشت? من می خندند. آدم هم اینقدر گیج می شود؟



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یکشنبه 95/2/26ساعت  4:34 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    خوب یا بد؛ من از آن دسته آدمهایی هستم که تا تاثیر علم علما را در رفتار و گفتارشان نبینم، نمی توانم باور کنم که دانشی که از آن دم می زنند واقعیت دارد. من اگر سراغ دکتر تغذیه بروم و ببینم که دور شکم خودش بیش از دو متراست، ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/12/27ساعت  3:58 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    خوب است اگر آدم خلاف هم می کند، آنرا درست انجام دهد که خلاف در خلاف نشود. این نویسندگان محترمی که در مؤسسات، کار نگارش پایان نامه و مقاله را بر عهده دارند، انگار نمی دانند کارشان نگارش است نه کپی!حالا من به این دانشجوی بی عقلی   ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/12/27ساعت  3:55 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    شبی نیست که یکی از توله سگ های تُخس محل? ما، بلایی سر خودش نیاورد و کوچه را روی سرش نگذارد. دیشب هم یکی از این طفلکی ها توی جوی بی آبی به عمق نیم متر افتاده بود و جیغ و داد می کرد.   من هم که از این بالا هیچ چیز نمی دیدم ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/12/27ساعت  3:54 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    من از دست این دوستان مهربان، چه کار کنم، نمی دانم! روزی که من این گوشی طفلکی را خریدم، به اندازه سه تا سکه بهار آزادی پول برایش دادم. ده سال آزگار هم در خوشی و ناخوشی کنارم بود و محرم اسرار. من هم غیر از آن بیست باری که خودش از دستم ول شد و افتاد، همیشه باهاش مهربان بودم و بلای دیگری سرش نیاوردم؛ اما این اواخر نمی دانم چرا همه گیر داده بودند که چرا این را عوض نمی کنی فسیل شده! حالا کجای این بچه فسیل بود، من که نفهمیدم، اما اینقدر گفتند، گفتند، گفتند....تا بالاخره این طفل معصوم از غصه دق کرد و افتاد مرد. شب خوابید و صبح دیگر روشن نشد که نشد که نشد! خوب گوشی موبایل خر که نیست می فهمد یک عده دارند زیرابش را می زنند؛ نمی فهمد یعنی؟حالا یک طرف غص? این، یک طرف هم درد سر این گوشی تازه که کلی طول می کشد تا بهش عادت کنم. اصلا هم جای این را نخواهد گرفت، حالا هشت هسته است که باشد. یعنی با این همه هسته، می تواند ده سال کار کند؟!

    ‏‎
    1.    
         
           


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  دوشنبه 94/10/7ساعت  1:39 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

       1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    بچه ها و لک لک ها
    الاغ و علفهای قرمز
    ;کتری!
    گدا و جواهر؟؟؟
    دلخوشیهای خوابگاهی
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    گوشی طفلکی من!
    کابوس
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>