سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران
سکه دولت عشق

شده تا به حال، گدایی در خانه ات را بزند و با اصرار چیزی بخواهد؟ تو هم چیزی درخور نداشته باشی و ردش کنی و او دوباره بیاید ؛ چندین و چند بار؟ آنوقت لجت بگیرد و بروی گرانبهاترین جواهری که در اختیار داری به او تقدیم کنی؟ و بعد ناباورانه ببینی که آن گدای بی چشم و رو درست جلوی چشمانت، آن جواهر گرانبها را زیر پایش می اندازد، خرد می کند، له می کند،  بعد پشتش را به تو می کند و بی هیچ حرفی می رود؟شده؟ همچین وقتهایی چکار می کنی؟

من هیچ کاری نکردم حتی خم نشدم خرده هایش را جمع کنم، فقط به خودم لعنت فرستادم!!!



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یادداشت ثابت - سه شنبه 95/11/20ساعت  11:39 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     

    تولد گرفتن توی خوابگاه هم برای خودش تنوعی است. میان اینهمه کار دلمان خواست کیک تولد بپزیم. دو نفر که بیشتر نبودیم. کیکمان را هم به قدر همین دو نفر پختیم. نه شمع داشتیم نه کادوی تولد. فقط دو تا دل شاد و لبهای خندان همین و بس.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 95/11/7ساعت  1:20 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    ترم اول دارد تمام می شود ما به جای این که در فکر درس و امتحان و مقاله باشیم، دائم درگیر کارهای اداری هستیم. این وام های لعنت شده، بیچاره کرده است ما را. دوبار به خاطر ضمانت وام دانشجویی بلند شده ایم رفته ایم تهران. باز هم کارمان گیر دارد. وام ویژه دکتری که امسال تصویب شده، همه را گرفتار کرده است. نه می شود ازش گذشت نه می شود مدارکش را جور کرد. دو تا ضامن کارمند رسمی که بازنشسته هم نباشد! خوب از کجا بیاوریم. کلی هزینه رفت و آمد و دفترخانه داده ایم هنوز یکی از ضامنها مشکل دارد. ما هم به کلی از خیر این .وام گذشتیم. به درک. گمانم بهتر است به جای وقت گذرانی و هفته ای یکبار راه تهران و سبزوار را گز کردن و به این و آن رو انداختن، بنشینم سر درس و مشق و کار و بارم. به درک که نمی شود. شاید حق با آنهاست؛ ما که طلاب علوم دینی نیستیم که شهریه تحصیلی دریافت کنیم، همین که رایگان تحصیل می کنیم جای شکرش باقی است اصلا هم مهم نیست که برای قبولی در این دوره چقدر تلاش کرده ایم.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 95/8/15ساعت  8:46 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    باز با خودم دعوا کرده ام. به نظر شما آدم عکس های پرسنلی اش را کجا می گذارد؟ دو روز است دارم از خودم می پرسم عکس هایت را کجا گذاشته ای که پیدایش نمی کنم؟جوابی ندارد بدهد. می پرسم آدم عاقل عکس هایش را کجا قایم می کند که هر وقت خواست بتواند به سراغش برود؟ نمی داند. می پرسم آدم بی عقل عکس هایش را کجا قایم می کند؟! باز هم نمی داند. دلم نمی خواهد بپرسم ببعی ها و گوساله ها عکس هایشان را کجا قایم می کنند؛ چون می دانم که نمی داند! حالا مجبور شده ام دوباره بروم عکس بگیرم تا باز یک جایی بگذارم و یادم برود.می دانم  همه عکس هایی که در دفعات مختلف گرفته و قایم کرده ام ، الآن یک گوشه ای نشسته اند و به ریش نداشت? من می خندند. آدم هم اینقدر گیج می شود؟



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یکشنبه 95/2/26ساعت  4:34 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    خوب یا بد؛ من از آن دسته آدمهایی هستم که تا تاثیر علم علما را در رفتار و گفتارشان نبینم، نمی توانم باور کنم که دانشی که از آن دم می زنند واقعیت دارد. من اگر سراغ دکتر تغذیه بروم و ببینم که دور شکم خودش بیش از دو متراست، ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/12/27ساعت  3:58 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    خوب است اگر آدم خلاف هم می کند، آنرا درست انجام دهد که خلاف در خلاف نشود. این نویسندگان محترمی که در مؤسسات، کار نگارش پایان نامه و مقاله را بر عهده دارند، انگار نمی دانند کارشان نگارش است نه کپی!حالا من به این دانشجوی بی عقلی   ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/12/27ساعت  3:55 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    شبی نیست که یکی از توله سگ های تُخس محل? ما، بلایی سر خودش نیاورد و کوچه را روی سرش نگذارد. دیشب هم یکی از این طفلکی ها توی جوی بی آبی به عمق نیم متر افتاده بود و جیغ و داد می کرد.   من هم که از این بالا هیچ چیز نمی دیدم ادامه مطلب...


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/12/27ساعت  3:54 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    من از دست این دوستان مهربان، چه کار کنم، نمی دانم! روزی که من این گوشی طفلکی را خریدم، به اندازه سه تا سکه بهار آزادی پول برایش دادم. ده سال آزگار هم در خوشی و ناخوشی کنارم بود و محرم اسرار. من هم غیر از آن بیست باری که خودش از دستم ول شد و افتاد، همیشه باهاش مهربان بودم و بلای دیگری سرش نیاوردم؛ اما این اواخر نمی دانم چرا همه گیر داده بودند که چرا این را عوض نمی کنی فسیل شده! حالا کجای این بچه فسیل بود، من که نفهمیدم، اما اینقدر گفتند، گفتند، گفتند....تا بالاخره این طفل معصوم از غصه دق کرد و افتاد مرد. شب خوابید و صبح دیگر روشن نشد که نشد که نشد! خوب گوشی موبایل خر که نیست می فهمد یک عده دارند زیرابش را می زنند؛ نمی فهمد یعنی؟حالا یک طرف غص? این، یک طرف هم درد سر این گوشی تازه که کلی طول می کشد تا بهش عادت کنم. اصلا هم جای این را نخواهد گرفت، حالا هشت هسته است که باشد. یعنی با این همه هسته، می تواند ده سال کار کند؟!

    ‏‎
    1.    
         
           


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  دوشنبه 94/10/7ساعت  1:39 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    ساعت دوی نیمه شب، بعد از یک روز طولانی کاری، خوابیده ام. تازه چشم هایم گرم شده که دستی محکم روی شانه ام می خورد و بیدارم می کند. عصبانی می شوم. به سختی خوابم می برد این بار کسی با صورتی که نصفش نیست و نصف دیگرش هم پر از خون است از گور بیرون می آید و خیلی عادی با من حرف می زند. دوباره بیدار می شوم. خیلی عصبانی می شوم. دوباره می خوابم. تاصبح توی خواب راه می روم و یقه این و آن را می گیرم! صبح که بیدار می شوم انگار از میدان جنگ برگشته ام. خسته و کوفته! با اینهمه گمان نمی کنم خواندن کتابهای جنگ که این روزها جزو کارم شده، به این کابوس ها ربطی داشته باشد.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یکشنبه 94/8/17ساعت  2:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    با سنتور خانم دعوایم شده! می گوید چرا مثل آدم یاد نمی گیری که اینطوری نزنی توی سر من که دادم را در آوری؟! راست می گوید خوب. ولی من چه کار کنم که دو تا دست بیشتر ندارم. می خواست اینقدر سخت نباشد!

     



  • کلمات کلیدی : سنتور
  • نوشته شده در  شنبه 94/8/16ساعت  2:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    دلخوشیهای خوابگاهی
    این وامهای لعنتی!
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    گوشی طفلکی من!
    کابوس
    سنتور خانم!
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>