سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
سکه دولت عشق
سکه دولت عشق
   1   2   3      >

سنگ زدی


بر دلی که برایت می تپید


و بوسه باران کردی


دست هایی را که پرپر کردند روزگار بهاری ات را !


 لبخندت را هدیه کردی بر آنها که


باران را برای چشمانت به ارمغان آوردند


و ازشبنم چشمانت غذایی پاک ساختند


ماران خوش بر و رو را


تکیه کردی


بر دیواری که بر سرت فرود آمده بود !


و در آغوش مهربانی ات


جای دادی


ماری را که  غارت کرد گنجینه ات را !


کاش کور مادرزاد نبودی!



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 27/2/91ساعت  3:50 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    سخنی در پیشینه پایگاه زنان در فرهنگ ایرانی



    در زبان انگلیسی مردmanو زنwoman و در فرانسوی مرد(home ) و زن(femme )و در آلمانی کهن زن(weib )خوانده می شود .و با آنگه واژه "ویب"آلمانی بستگی به نام مرد را نشان نمی دهد روشن است که نام زن در هر سه زبان به نام مرد پیوستگی دارد و به سخنی دیگر مرد در آن سه کشور ستون و میخ پرگار زندگی است و زن به او پیوسته است و بر گرد او می چرخد .



    این پیوستگی از دورترین زمان ها که این واژه ها پدید آمده اند بوده و تاکنون نیز بر همان روال است زیرا که زن اروپایی در این زمان تا به شوهر نرفته است با نام خانوادگی خود زندگی می کند و همین که به خانه شوهر رفت نامش دیگر می شود و او را به نام شوهرش می خوانند تا آنجا که اگر از شوی خویش نیز جدا شود باز باید همان نام را به کار برد مگر آنکه پسان به مردی دیگر شوی کند که اگر چنین کند باز نام مرد تازه بر روی اوست.



    اکنون که این وابستگی زنان انگلیسی ، آلمانی و فرانسوی به مرد روشن شد باید دانست که ریشه نامگزاری آن نیز از همین داستان مایه می گیرد .



    در زبان اوستایی واژه "ود"برابر با ازدواج یا جفتگیری است و"towed "انگلیسی نیز از همین ریشه برآمده است . آنگاه این واژهدر زبان پهلوی در واژه "ویپ"خود را نشان می دهد که ریشه "ویپک" است و "ویبک" زن مرد دیده باشد . از این واژه با اندکی دگرگونی کنش"fuck "انگلیسی و "ficken "آلمانی و دیگر زبان های اروپایی برآمده است .



    اکنون برگردیم به "woman" انگلیسی که که ریشه "ویپ" و "ود" در آغاز آن است و آن کسی است که مرد با وی جفت می شود و بدین روی زن در آن فرهنگ "جنس دوم" خوانده می شود زیرا که هستی اش برای مرد است .در زبان آلمانی کهن نیز گونه ای دیگر از واژه "ویپ"و "ویپک" است و همین واژه در انگلیسی به گونه "wife"خوانده می شود .



    زن در میان برخی تیره های اروپایی که ریشه کهن تر دارند چونان سربی ، ایتالیایی،یونانی و روسی نامی ویژه خود دارد.اگر چه زبانشناسان اروپایی همه آنها را از ریشه "ژنوس"یونانی می دانند؛ اما باید دانست که ساده تر از ریشه یونانی "ژن " کردی و "زن" فارسی است که از ریشه "کئی نی"اوستایی و "کن"پهلوی برآمده است که برابر است با دارنده خانه.



    بر این بنیاد در فرهنگ ایرانی "زن " همان نام را دارد که در دوران کهن مادر سالاری داشته و دارندگی خانه بدو باز می گرددباز انکه مرد از ریشه "مَرِتَ"است که مردن و درگذشتن را می رساند .



    این پاژنام زن به نشانه دارنده خانه اگر چه در ایران هنوز برای زنان به کار می رود اما در درازنای چند هزار سال ، زن در فرهنگ ایرانی نام های دیگر نیز به خود گرفته است که شایسته نگرش است .



    یکی از نام هایی که برای زن از دوره اوستایی تاکنون به کار می رود،"بانو"است که در اوستا فروغ و روشنایی است و در این فرهنگ بانوی خانه یا زن خانه روشنایی و چراغ خانه به شمار می رفته و می رود.



    این واژه در پهلوی به گونه"بانوک"و در فارسی "بانو"به همان گونه کاربرد دارد تا آنجا که پاژنام همگانی زنان کدبانو است که د ران"کد"خانه است و "بانو"همان روشنایی.



    افزون بر این مردان زنان خود را همدوش یا همسر یعنی کسی که در همه کارهای زندگی و در همه جا برابر است می خوانند .



    برگرفته از کتاب"حقوق جهان درایران باستان" اثر ارزشمند دکتر فریدون جنیدی



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  سه شنبه 19/2/91ساعت  10:26 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    باید تو را بستایم  


    آخر رسوا کردی 


    کلاغ های شناگر را  


    و لاکپشت های گناهکار را 


    هنوز بارش را بر زمین نگذاشته است  


    و دور نیست  


    که در زیر بارهای سیاه گران مدفون می شود 


    حتی اگردلم برایش بسوزد 


    او همیشه در آتش قهر خود خواهد سوخت




  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 2/2/91ساعت  12:31 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    خلد گر به پا خاری آسان برآرم


                                چه سازم به خاری که در دل نشیند



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 2/2/91ساعت  12:27 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    شهرگربه ها نام کتابی تصویری است به طول چهارمتر که شامل تصاویری است بسیار زیبا برای کودکان پیش دبستانی. کودکان می توانند از روی تصاویر داستان را تعریف کنند. در پشت صفحات کتاب همین تصاویر به صورت بی رنگ چاپ شده که توسط کودکان رنگامیزی می شود.


    این کتاب که فضایی بسیار شاد از شهری کامل را نشان می دهد توسط نشر دیبایه به چاپ


     


    رسیده و در نمایشگاه کتاب اردیبهشت 90 عرضه شده است.    





  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  دوشنبه 21/1/91ساعت  1:23 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     


    کلاغ ها را که می بینم دسته جمعی جایی می روند یاد این شعر می افتم


     


    غروبا که میشه روشن چراغا میان از مدرسه با هم کلاغا


     


    مادربزرگم هم با دیدن دسته کلاغ ها که با سر و صدا به یک طرفی می رفتند می گفت از مدرسه بر می گردند نمی دانم چرا هیچوقت نمی گفت دارن میرن مدرسه . شاید در رویاهای مادر بزرگ همیشه بازگشت از مدرسه مهم بوده نه رفتنش. آخه او مخالف درس و مدرسه بود مخصوصا برای دخترا. می گفت دختر اگه خط یاد بگیره برا نومزتش نامه می نویسه !


     


    دیدن کلاغا منو یاد پدر بزرگ هم میندازه . خدا بیامرز غروبا که گله کلاغا رو می دید می گفت آفتاب غروبه . اگه کسی تو حیاط مشغول بازی بود فرمان توقف می داد می گفت دیگه بسه آفتاب غروبه . اگه کسی خوابیده بود فرمان بیدار باش می داد که آفتاب غروبه خوابیدن خوب نیست .


     


    من همیشه فکر می کردم اینا بهونه است برای اینکه من بازی نکنم . خوب گاهی سرظهره نباید بازی کرد گاهی آفتاب غروبه پس کی بازی کنم؟


     


    آنروزها همیشه همین حرف ها بود . حرف مادر بزرگ و قصه هایش جن و پری و جادو جنبل بود و قصه های شیرین خاله سوسکه و دوازده برادر و نمکی و ماه پیشونی و خانم سوتکی که هیچوقت کهنه نمی شد حتی قصه امیرٌ علی که بارها شنیده و خندیده بودیم و شده بود ورد زبان زن ها و دختر ها که دنبال بهانه ای برای خندیدن می گشتند . دوازده برادر دنبال دوازده دختر بودند و از چند خوان می گذشتند و با دیوها می جنگیدند و همیشه برادر کوچکتر بود که از همه شجاع تر بود و فداکار تر .ماه پیشونی حکایت دختری که به خاطر مطیع بودنش جایزه ای عجیب می گرفت و زیبا می شد . و خاله سوسکه که می خواست شوهر کند و سرانجام از میان خواستگارهایش به آقا موشه رضایت می داد چون گفته بود او را با دم نرم و ونازکش کتک می زند . تازه قضیه کره ماسته لاله ماسته هم بود . با یادآوری خاطره ها خنده ام می گیرد لبخندی نازک .بدون اینکه قابل دیدن باشد بیشتر به پوزخند شبیه است . همه این قصه ها در کنار هم که جمع می شد نتیجه اش این بود که دختر ها مواظب باشید خونه شوهر جای حرف زدن نیست جواب مادر شوهرو نباید داد و باید مطیع بود حتی در مقابل کتک خوردن . ما همه اینها را گوش می کردیم با گوش جان و بدون خستگی . روزهایی بود برای خودش . کجا بودیم؟ قار قار کلاغا رو می گفتم . آره این کلاغا که همیشه خبر بیار معرکه ها بوده اند حالا آمده و نشسته اند کنار من . البته فکر می کنند من حواسم نیست و من در همین بی حواسی براشون بیسکویت می ریزم . مردی رد می شود: کلاغا بیسکویت خورند!


     


    محل نمی گذارم . شنیده ام کلاغا مهربونند . احساساتی . دلم می خواد بیان نزدیک تر بشینیم با هم درد دل کنیم . هوای پاییز سرما را توی تنم می خزاند اما دلم نمی خواهد برخیزم لباس زرد درختها یا سیاهی کلاغ ها و رفت و آمد تک و توکی آدم و مردی که صد بار از جلویم رد شده و دوباره دارد می آید که رد شود او را از روی کفش و کیفش می شناسم حتی سرم را بلند نکرده ام ببینم کیست. پیر است یا جوان. یا اقلا خوشگل است یا نه . شاید قراری دارد و منتظر است شاید هم...نمی دانم اصلا به من چه . باز دارد از جلوی من رد می شود و احساس می کنم قدم هایش آهسته می شود . ناخود آگاه سرم بالا می رود . سرش به طرف من کج شده و با نگاهی پرسشناک چشمانش را می چراند و میرود . چه شکلی بود؟ نفهمیدم . انگار غافلگیر شده باشم . مثل همیشه .دیگر باید بروم حالاست که کلاس شروع شود و استاد تا من نروم منتظرم می ماند می داند که هیچوقت غیبت نمی کنم . استاد نازنین .


     



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 12/1/91ساعت  9:32 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    هوا سرد نیست اما آفتاب هنوز در نیامده . خنکی دم صبح ملال آور است . جمعیت در ایستگاه مترو کپه کپه منتظر ایستاده .


    ساعت 38/6 دقیقه متروی سریع کرج به مقصد صادقیه وارد ایستگاه می شود . در که باز می شود جمعیت هجوم می برد صدای جیغ ،نفرین ،فریاد ،خنده ،همه در هم می آمیزد با ضربه ای محکم به داخل پرت می شوم بدون اینکه اراده ای برای رفتن یا نرفتن داشته باشم . در بسته می شود . مترو راه می افتد. جای تکان خوردن نیست چادرم جایی گیر کرده و گردنم انگار سکته کرده باشم کج مانده ،یک دستم کیفم را محکم گرفته تا دزد نزند دست دیگرم میله ای شلوغ را چسبیده فقط زبانم مجال تکان خوردن دارد که آنهم در این هیاهوی صبحگاهی کارساز نیست . یکی دو دست دیگر لازم دارم تا به داد گردن کج مانده و چادری که لای جمعیت مانده برسد. از خیر هر دو تایش می گذرم . مجبورم تا نیم ساعت آینده با گردن کج به دنیا که خیلی کوچک شده نگاه کنم. دنیا اینجا به اندازه اتاقی کوچک است و پر از آدم از همه رنگ قیافه هایی که نمی دانم از چه وقت صبح بیدار شده اند که انگار از آرایشگاه آمده اند برخی مابقی خوابشان را می بینند و عده ای تتمه آرایش نیمه مانده را انجام می دهند . نه صدا ها شنیدنی است و نه نگاه ها دیدنی که همه از نوع اخم و تخم های اول صبح است و پر حرفی های دختران جوان و چشم غره های مسن ترها . بیست دقیقه با گردن کج می ایستم و تکان نمی خورم و به خودم لعنت می فرستم که چرا باز مترو سوار شدم و هزار بار غلط می کنم که بار دیگر سوار شوم و فردا دوباره این غلط کردن ها تکرار می شود حتی اگر مترو سوار نشوم و با اتوبوس یا هر وسیله دیگری بروم . این راه طولانی و کار اجباری و همه باید های دیگرُ نبایدها را تحت الشعاع قرار می دهد که از غلط کردن ها نترسم و هر روز همین موقع تکرارش کنم. تا رسیدن به مقصد با خودم حرف می زنم . این راه به راه زندگی می ماند . در که باز می شود همانطور که سوار شده بودم به بیرون پرت می شوم گردنم هنوز کج است جمعیت می دود به سمت متروی دیگر و تکراری دوباره . پرت شدن هالگد خوردن ها و بالاخره ایستگاه حسن آباد . پر از آلودگی و آغازی دوباره برای یک روز کاری.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  جمعه 11/1/91ساعت  7:45 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    زنگ موبایل که به صدا در آمد، انگشتی رویش زدم تا خاموش شد. دوباره که بیدار شدم یک ربع از زنگ موبایل گذشته بود . ازجا پریدم .شلوار،جوراب، مانتو، مقنعه، آبی به صورت زدن و راه افتادن. مترو خلوت بود . معلوم بود تازه قطار رفته . حالا کو تا بیاید . تا روی صندلی ایستگاه نشستم یاد خواب دیشب افتادم«توی یک کوچه باریک قدم می زدم دو طرف کوچه مغازه هایی بود که توجهم را به خود جلب می کرد. » مترو رسید. سوار شدم نشستم.صدای فروشنده ها را شنیدم که


     


    اجناسشان را جار می زدند یاد مغازه های توی خوابم افتادم «توی آن کوچه چه کار می کردم؟هی فکر کردم تا آدم های توی خواب یادم بیاید نیامد» مترو ایستاده بود. گوینده می گفت: مسافران گرامی ایستگاه پایانی می باشد...پیاده شدم. هاج و واج ماندم . اینجا کجاست؟ و خودم جواب دادم: پایان? آزادی. باید زودتر پیاده می شدم. از سمت خروج بالا رفتم و مسیر را دور زدم. باز که نشستم تو مترو حواسم رفت پی خوابم.«کوچه ای بود که هرچه می رفتم به تهش نمی رسیدم مثل این مترو که هر چه می رفت ته نداشت.» یکدفعه از جا پریدم دیدم ای وای باز از ایستگاه گذشته ام . دوباره که سوار شدم نرفتم بنشینم همان دم درایستادم همه ایستگاه ها پیاده شدم تا اینکه رسیدم. ولی تازه راه نصف شده بود باید خط عوض می کردم تجربه قبلی را به کار گرفتم و همان دم در ایستادم. تکیه دادم به شیشه و دوباره رفتم توی «همان کوچه ای که ته نداشت» و یکدفعه دیدم همه دارند پیاده می شوند منهم پیاده شدم .ایستگاه صادقیه بود. صادقیه کجا حسن آباد کجا؟ لعنت به این خواب که امروز حواسم را پرت کرده وگرنه هیچوقت از اینکارها نمی کردم. دوباره سوار شدم . تجرب? ایستادن هم جواب نداده بود. دیرم شده بود و تأخیر می خوردم.به خانمی که کنارم نشسته بود سپردم حسن آباد رسیدیم پیاده ام کند . بعد با خیال راحت به خوابم فکر کردم«آن کوچه چرا ته نداشت؟آن آدمها کی بودند و تو مغازه ها چی بود؟ یادم نمی آمد. ولی یادم آمد بالاخره بعد از یک پیچ آخر کوچه پیدا شد. بن بست بود. راه در رو نداشت! کوچه را دور زدم.»حسن آباد پیاده شدم . ساعت 9 بود . یک ساعت تأخیر به خاطر هیچ! راه افتادم سمت شرکت. همینطور که می رفتم خانمی جلویم را گرفت و پرسید کوچه سلیم زاده کجاست ؟ کوچه شرکتمان بود دور و برم را نگاه کردم و نشانش دادم. به روی خودم نیاوردم که کوچه را رد کرده ام او که رفت پشت سرش رفتم توی کوچه . کوچه شرکت خیلی طولانی بود خیلی حواسم را جمع کردم که از جلوی در رد نشوم و کلی به خودم فحش دادم که چرا امروز حواست پرت است؟ به شرکت که رسیدم در بسته بود! یکدفعه یادم افتاد دیروز آقای مدیر گفته بود به خاطر تعمیرات و بنایی تا چند روز شرکت تعطیل است. تنها فکری که از سرم گذشت این بود که چطوری برگردم.


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  جمعه 11/1/91ساعت  12:15 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    10092060(006).jpg

    ......

    .......

     


     



     


    دیدی گفتم!

    01012012(004).jpg



  • کلمات کلیدی : رها،بچه ها، کچل،عروس
  • نوشته شده در  دوشنبه 7/1/91ساعت  11:43 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    سیمین هم رفت!




  •  


    نویسنده سووشون ، شهری چون بهشت، به کی سلام کنم،جزیره سرگردانی، ساربان سرگردان و...


     


    و از همه مهمتر: همسر جلال آل احمد، که پس از گذشت بیش از چهل سال از مرگ جلال، همچنان تنها زیست و هنوز حلق? پیوند جلال را در دست داشت!


     


    اولین بانوی نویسنده ایران،





  • جامعه ادبی را برای همیشه ترک کرد و چندان بی سر و صدا و غریبانه به خاک سپرده شد که تأسف دوست دارانش را برانگیخت. اطلاع نارسانی رسانه ها و تکاپوی همگانی برای رفع و رجوع کارهای نیمه تمام پیش از سال نو، عواملی بود که بسیاری را بی خبر گذاشت حتی برخی نویسندگان را.


    خیلی اتفاقی خبر را شنیدم و توانستم با هماهنگی با خانم فریده چوبچیان نویسنده متعهد لنگرودی خود را به مراسم تشییع برسانم و تعجب کردم از اینکه خیلی چهره ها را ندیدم که احتمالا یا خبر نداشتند و یا دربستر بیماری بوده یا احیانا خارج از کشور به سر می برند و البته برخی همچون علی اشرف درویشیان با وجود ارادت فراوان به جلال و سیمین امکان آمدن به این مراسم را نداشتند.


    هر چه بود گذشت و امروز مراسم تشییع این نویسنده شهیر با حضور تعداد کمی از نویسندگان،شعرا ،منتقدین و هنرمندان انجام گرفت.


     سیمین دانشور همسر جلال آل احمد فرزندی نداشت؛ اما دانشجویانی تربیت کرده بود که هرکدام می توانستند جای خالی فرزندانش را پر کنند اما امروز جای خیلی ها خالی بود.


     خانم «سیمین بهبهانی» شاعر نامدار و دوست نزدیک سیمین دانشور با وجود کهولت و کم بینایی در مراسم تالار وحدت حضور داشت و سیمین را با اشک و آه بدرقه کرد. با دیدن سیمین به یاد حضورش در شب شعر دانشگاه آزاد افتادم . سال 1369 یا 70 شاید. و چه الم شنگه ای که بی ادبان شعر نفهم شاعر ناشناس تحریف گر، به پا کردند و نه تنها سیمین را که دانشکده ادبیات و کل استادان و دانشجویان حاضر در شب شعر را زیر سؤال بردند که دیگر توبه کردیم از برگزاری شب شعر و دعوت از شاعران نامی! و دیدم که سیمین چه پیر شده نسبت به عکسی که آنروز از او گرفتم.


    خانم «ویکتوریا دانشور»



    خواهر کوچکتر سیمین نیز به همراه همسرش آقای فرجام (باجناق جلال )



    با حضور خود شور و حال خاصی به مراسم بخشید. می گفت «من از بچگی با سیمین بودم» هنگامی که خبرنگاری از او خواست جمل? زیبایی از سیمین بگوید،سکوت کرد و زمانی که اصرار کردند: یادت نمیاد؟ با لهج? زیبای شیرازی گفت :«الان اشکُم میاد!»


    پس از آوردن پیکر سیمین به محوط? تالار وحدت، بخشی از سخنان سیمین با صدای خودش پخش شد و پس از سخنان آقای دهباشی، مشایعان برای خواندن نماز میت گرد آمدند و عده ای کمتر در همان حوالی سرود «ای ایران» سر دادند!که یعنی اینها در مقابل هم؟یا دودستگی ؟یا وطن پرستی در مقابل آداب مسلمانی؟و شنیدم که خیلی ها گفتند: چه بد! و: چه بازار مکاره ای راه انداختند. و: آخه وسط نماز؟ و یادم آمد که جلال در سفرنامه «خسی در میقات»یعنی یادداشت های سفر حج، اعتراف کرده بود که نماز خوانده ، یعنی با نماز آشناست و آداب حج را انجام داده و همینطور استناد سیمین به آیه ای از قرآن(رب الشرح لی صدری ...) در شروع سخنرانی ای که در همین مراسم پخش شد نشانه ای از احترام او به عقاید اسلامی است و اندیشیدم آنها هر چه بود به آداب دینی خود اعتقاد داشتند و نماز میت خواندن بر جنازه نیز، از واجبات دینی است. پس این حرکات ناهمگون چه معنایی دارد؟



    • 12212011(024).jpg


    در سر مزار از خواهر سیمین خواسته شد چند کلامی سخن بگوید ، با صدایی پر از بغض گفت: چی بگم؟....سیمین خیلی پاک بود، خیلی خوب بود، خیلی درست بود خیلی استعداد خدادادی داشت، بی نظیر بود، خدایش بیامرزد.


    در ادامه بر سر جنازه سیمین که هنوز به خاک سپرده نشده بود، با این واژه های زیبا با او وداع کرد:«خداحافظ، سفر به خیر، هیچ چیزی جای شما رو نمی گیره در دل من، همیشه نگاه مهربان با من بود ،هیچکس نمی تونه خلعت مهر تو رو از پیکر من باز کنه. مرگ پایانی نیست برای شما ..اگر به اون طرف رفتی عزیزان من و تو منتظرند سلام منو به اونها برسون . خداحافظ ای روح مهربان . خداحافظ ای فرشته مهر. ای کسی که همیشه می گفتی وقتی همه ناامیدند تو امیدوار باش ...»



     


    جالب بود که برخی به دنبال فرزندان سیمین و جلال می گشتند و گاه خواهر سیمین را به جای دخترش می گرفتند . یعنی اینکه آشنایی چندانی با این دو نویسنده ندارند اما آمده بودند تا نویسنده محبوبشان را بدرقه کنند.


    شهری چون بهشت.jpg

    امروز هم روزی بود و چه خوب بود که توانستم با خواهر سیمین و همسرش و همچنین یکی از همسایه های سیمین که تا لحظه آخر کنارش بوده صحبت کنم و قول بگیرم که در فرصتی مناسب درباره جلال و سیمین گفت و گویی با آنها داشته باشم. بلکه به این بهانه پس از کناره گیری دوساله از دنیای نقد دوباره به جایگاه پیشین بازگردم .




  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 24/12/90ساعت  1:42 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

       1   2   3      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    کور مادرزاد
    جایگاه زن در فرهنگ ایرانی
    رسوایی
    خار در دل
    شهر گربه ها
    مدرسه کلاغ ها
    یکروز در مترو
    کوچه بن بست(داستان کوتاه)
    من کچل نیستم تو بیمارستان عوضم کردند!
    سیمین به دیدار جلال رفت
    بخندیم
    صبح نزدیگ است؟
    گور دسته جمعی
    رستاخیز آرزوها
    رستاخیز
    [همه عناوین(167)][عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>