سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سکه دولت عشق

ساعت دوی نیمه شب، بعد از یک روز طولانی کاری، خوابیده ام. تازه چشم هایم گرم شده که دستی محکم روی شانه ام می خورد و بیدارم می کند. عصبانی می شوم. به سختی خوابم می برد این بار کسی با صورتی که نصفش نیست و نصف دیگرش هم پر از خون است از گور بیرون می آید و خیلی عادی با من حرف می زند. دوباره بیدار می شوم. خیلی عصبانی می شوم. دوباره می خوابم. تاصبح توی خواب راه می روم و یقه این و آن را می گیرم! صبح که بیدار می شوم انگار از میدان جنگ برگشته ام. خسته و کوفته! با اینهمه گمان نمی کنم خواندن کتابهای جنگ که این روزها جزو کارم شده، به این کابوس ها ربطی داشته باشد.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یکشنبه 94/8/17ساعت  2:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    با سنتور خانم دعوایم شده! می گوید چرا مثل آدم یاد نمی گیری که اینطوری نزنی توی سر من که دادم را در آوری؟! راست می گوید خوب. ولی من چه کار کنم که دو تا دست بیشتر ندارم. می خواست اینقدر سخت نباشد!

     



  • کلمات کلیدی : سنتور
  • نوشته شده در  شنبه 94/8/16ساعت  2:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    ظریه غار افلاطون، داستان جالبی دارد. یوستین گردر آنرا به شیوه خودش اینطور تعریف می کند که تصور کنید گروهی در غاری زیر زمین، پشت به دهانه غار نشسته اند و جر دیوار عقب غار چیزی را نمی بینند و توانایی حرکت هم ندارند. پشت سر آنها دیواری بلند است که موجوداتی آدمگونه از پشت آن رد می شوند و پیکره هایی با شکلهای گوناگون با خود حمل می کنند . پشت پیکره ها نوری است که باعث می شود سایه پیکرها روی دیوار عقب غار بیفتد و غار نشینان تنها این سایه های لرزان را می بینند . نه پیکره ها را و نه گردانندگان آنها را. حالا اگر یکی از آنها از آن وضعیت خلاص شود و بتواند پیکره ها را ببیند، چه حالی می شود؟اگر بتواند از دیوار بالا برود و گردانندگان پیکره ها را هم ببیند چه؟
    یوستین گردر از زبان افلاطون می گوید که آن غارنشین بیچاره که موفق می شود حقیقت را پیدا کند می تواند پا فراتر بگذارد و حقایق بیشتری را کشف کند اما باز می گردد تا به غارنشینانبی خبر بگوید آنطرف چه چیزهایی دیده اما غارنشینان او را تکذیب کرده می گویند چیزی جز آنچه به چشم می بینیم وجود ندارد و او را می کشند. احتمالا افلاطون در اینجا به سقراط نظر دارد که مجبور شد جام شوکران را بنوشد...



  • کلمات کلیدی : غار، افلاطون، سقراط، شوکران
  • نوشته شده در  شنبه 94/8/16ساعت  3:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    اینم دوست ما «سینا» که باعث شد از کوه ریگ بالا برویم و کلی بخندیم.

     

    نمایی دیگر از کوه ریگ مهریز یزد. ما دو تا خوشحال و خندان ولی خسته از بالا رفتن از این تپه شنی که بازی اش گرفته بود و هی ما را می کشید پایین و ما هی دست و پایمان را از تن و بدنش بیرون می کشیدیم و چهار دست و پا می رفتیم بالا.مجبور بودیم خوب. با سینا مسابقه داشتیم. او چند بار رفت بالا و آمد پایین تا بالاخره ما رسیدیم بالا. کوه ریگ هوای بچه ها را دارد.



  • کلمات کلیدی : کوه ریگ، یزد، سینا
  • نوشته شده در  جمعه 94/8/15ساعت  3:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    بیدار نمی شود. نگرانم برایش. مرده یا خودش را به خواب زده، نمی دانم. عجیب است؛ بعد از اینهمه سال که در کنار هم بوده ایم نمی شناسمش.
    آینه ای که جلوی صورتش می گیرم بدجوری از بخار نفسش تیره می شود، یعنی که زنده ام ولی نمی خواهم بیدار شوم، ولم کن! ولش می کنم، می دانم دیگر از این «دل» کاری بر نمی آید!



  • کلمات کلیدی : دل، مرده، بیدار
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/8/14ساعت  3:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    دوستان نازنین من در حیاط کتابخانه مجلس، همیشه می آیند با من ناهار می خورند که تنها نباشم.



  • کلمات کلیدی : دوستان، کلاغ، مجلس
  • نوشته شده در  چهارشنبه 94/8/13ساعت  3:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    از این پس، من و دخترم ...
    بچه ها و لک لک ها
    الاغ و علفهای قرمز
    ;کتری!
    گدا و جواهر؟؟؟
    دلخوشیهای خوابگاهی
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>